چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این فلبی را که شکستی و رفتی بنویسم ، اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر روی کاغذ میریخت و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ خیس بنویسم .
حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده قلبی که یک عالمه درد دارد ،
دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است. از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم.
نمی توانستم از او که مدتها همدل و همزبانم بود جدا شوم ، اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود
یک
بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم تو که
میخواستی روزی رهایم کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی چرا با من آغاز
کردی!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود؟
گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی از ته دل دوست داشت
اینک
که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم انگار آسمان چشمانم دوباره ابری شده و
در قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد. اما من مینویسم ،
مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی.
کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم ، کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم.
نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم می خواستم عاشقترین باشم ،
برای تو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.
آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکردم ، همه به من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.
دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات روانی شده است.
این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.
این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ، راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما دیگر دلم نمیتوانم حتی یک لحظه نیز با تو باشم.
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم
دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.
و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد .
نیستی که ببینی اینجا زندگی ام بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست.
هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود . نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت.
بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.
انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ،
دیگر قلمم برای روی کاغذ خیس نمی نویسد.
خواستم بنویسم که خیلی بی وفایی

بی
تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه
تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق
دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم
آن عاشق دیوانه که بودم.
در
نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ
صد خاطره خندید،
عطر
صد خاطره پیچید:
یادم
آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر
گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی
بر لب آن جوی نشستیم.
تو،
همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من
همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان
صاف و شب آرام
بخت
خندان و زمان رام
خوشة
ماه فروریخته در آب
شاخهها
دست برآورده به مهتاب
شب
و صحرا و گل و سنگ
همه
دل داده به آواز شباهنگ
یادم
آید، تو به من گفتی:
- ” از این عشق
حذر کن!
لحظهای
چند بر این آب نظر کن،
آب،
آیینة عشق گذران است،
تو
که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش
فردا، که دلت با دگران است!
تا
فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با
تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر
از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز
اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون
کبوتر، لب بام تو نشستم
تو
به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

اینم برای شایان
من قول دادم میام و شما هم قول دادید که میاین مگه نه؟
وااااااااااااااااااای امروز خیلی خوشحالم به قول بچه ها یه سال پیر تر شدم!!!
ولی واقعا جای همه خالی !!!
بعد رقص و کادو ها ...
میخوایم برا شام بریم ساحلی!!!
بعدم تا اخر شب تو خیابون ها بچرخیم!!!
فردا هم که مدرسه دارم داداشم میگه وللش!!!
راست میگه ها یه روز که هزار روز نیشه مگه نه؟؟؟
ولی جبران میکنم
واااااااااااااااااااااای اصلا حواسم نبود باید برم...گاه
پسfln bye...
boooooooOOOOOOOOOs
روز تولدت شد و نیستم اما كنار تو
كاشكی می شد كه جونمو هدیه بدم برای تو
درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم
بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم
میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم
از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عكس بگیرم
من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون
چراغونی جشنمون، ستاره های كهكشون
به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم
هر چی غم و غصه داری یك شبه آتیش بزنم
تو غمهات و فوت بكنی منم ستاره بیارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم
كهكشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش
بیابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک
بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک
عاشق تو یه قلب بی قرار و کوچک
فقط می خوان بهت بگن :.
.
.
.
. تولدت مبارک

من که خیلییییییییییییییییییییییییییییی خوبممممممممممم
میدونید دوشنبه چه روزیه؟تولدمه ه ه ه ه ه ه ه
جاتوووووووووووووووووووووووون خالی ی ی ی ی ی ی ی ی ی
مخصوصا جای (مهتا)
خواستم یکم دلتون رو اب کنم
شوخی کردم
ولی جدی جدی دوست داشتم همه بودن به جاش تلافی میکنم تو وب جشن میگیرم!
خوب پس تا دوشنبه بای
همه باید بیان!!
این حرف یه دستوره
همه گفتن بی وفایی,ولی اعتنا نکردم
راهی سفر شدی تو, من دلم می خواست بمونی
واسه موندن تو اما به خدا دعا نکردم
توی کوچه رفاقت یه سلام جواب ندادم
تو دلم تویی اون و با کسی اشنا نکردم
می دونم دوستم نداری , حتی قد یه قناری
ولی عاشقم هنوزم , بدون اشتباه نکردم
زیر دین ناز چشمات , عمریه دارم می سوزم
تاخاکستری نشه دل , دینم و ادا نکردم
نامه های عاشقونه با نشونه بی نشونه
اما از کسای دیگه ست پس اونا رو وا نکردم

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه".

عــــــــــبور
از پشت پنجره بسته چشمانم نگاه مي کنم
آنقدر نگاه مي کنم تا چشمانم کور شود
افسوس که باران چشمم بند نمي آيد
لحظه اي را فرا مي خوانم
لحظه اي که گويا او در انتظار من است
خود را بي اختيار به دست بي رحم زمان سپرده ام
صداي ثانيه هايش را مي شنوم
که مغز م را متلاشي مي کند
تحمل ديدن اشک هايش را ندارم
صدايي در گوشم طنين مي اندازد:
<<ديگر نيازي به قسم دروغ نيست
پليدي به کار نمي آيد
لحظه ي تنهايي رسيده است>>
***
از اعمالم سر پوش بر داشته خواهد شد
گرماي شعله ي گناه را از حالا احساس مي کنم
اشک هاي مادر را مي بينم که بر سر گورم مي ريزد
و به سر و صورتش مي زند
نيازي به گريه و زاري نيست
لحظه تنهايي رسيده است
من از عبور سخن مي گويم
از لحظه ي بزرگ گذرکردن کردن
لحظه اي که ديرو زود مي آيد
لحظه اي که بعد از آن ديگر قلم را بدست نخواهم گرفت
لحظه اي که بعد از آن تختم هميشه خالي مي خوابد
لحظه اي که مرا خواهد برد
لباس هاي نو را به تن کرده ام
و تن آلوده ام را آماده
اما چمداني براي بستن ندارم
آه که صدايش پرده گوشم را پاره مي کند
<<من ديگر هيچ کس را ندارم>>
من را ببخش عزيزم که چاره اي جز عبور ندارم
لحظه ي تنهايي رسيده است...
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... !
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !
چه زیباست بخاطر تو زیستن ...
ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... !
چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... !
بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... !
چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... !
برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... !
کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!!
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... !
مرا ذره ذره درون قصه های خوش آب کردند
رویای بودن را برایم خواب دیدند
لحظه هایم را از من گرفتند
و در برابرش ساعت بی کوک روزگار را به من هدیه دادند
اشک را در چشمانم ستودند و خنده هایم را سرکوب کردند
فریاد را در سینه ام پنهان کردند و سکوت را از من ربودند
آزادی ام را در قفس معنا کردند
آری آن ها مرا محکوم به زندگی کردند
و هرگز از من نپرسیدند که غم هایت چیست؟
مرا به بند زندگی کشیدند و هرگز نپرسیدند که دردهایت چیست؟
نپرسیدند که سبب آنهمه اشک هایت کیست؟
آنها مرا محکوم به زندگی کردند و رفتند
رفتند تا بدانم که "هیچ کجا" همینجاست
که بفهمم"هیچ کس" ادمهایی هستند که شاید هم نیستند
تا بدانم زندگی این است...همین!
| Design By : Night Melody |

